تبليغاتX
ساغر،هستی مامان و بابا
ساغر،هستی مامان و بابا

ساغر گلی مورخ 5 آذر 1388 ساعت 9:45 صبح با پاهای کوچولوش قدم به این دنیای بزرگ گذاشت

تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم...
که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.
تو بهترین گل، میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گوئیا مهتابی
مادر خوبم، روزت مبارک

روز مادر رو به همه مامانای گل دوستای مهربونم تبریک میگم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط مامان مریم| |

با همون رمز قبلی
:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط مامان مریم| |

شب 28 اسفند  همه وسایل رو بسته بودیم و دیگه آماده بودیم بخوابیم که صبح ساعت 4 راه بیافتیم بریم مشهد. یهو تو از خواب با حالت تهوع بلند شدی و شروع کردی به گریه کردن و عق زدن. نمیدونم چرا ولی همش میخواستی ..... ولی نمیتونستی. ازت پرسیدم بریم دکتر؟ انقدر حالت بد بود که خودت گفتی بریم دارو بده خوب بشم. خلاصه سریع رفتیم بیمارستان. اونجام که غلغله بود اکثر بچه ها مریض شده بودن. همش بخاطر این ویروسهای عجیب غریبی که اومده. تا یک و نیم اونجا بودیم. قبل رفتن پیش دکتر کلی باهات حرف زدیم که نترسی و دکتر خوبه میخواد زود خوبت کنه. تو گفتی نمیترسم فقط از اون چوبش بدم میاد(چوب معاینه حلق) . رفتیم داخل اتاق شدیم و رو به دکتر گفتی سلام خانم دکتر. خانم دکترم از این برخوردت خیلی خوشش اومده و یه سلام مهربونی و کرد. تا نشسیتم به دکتر گفتی : خانم دکتر من نمیترسم فقط از اون چوبه بدم میاد. دکتر به من و بابا یه نگاهی کرد و گفت چندسالشه تو نذاشتی ما بگیم خودت گفتی : 3سالمه!!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم این عدد رو چرا میگی. من دیگه چیزی نگفتم. قبل اینکه دکتر بگه خودت دهنت رو بازکزدی ولی ترس تو چشات بود . انقدر غرور داری که نمیخواستی نشون بدی می ترسی . وقتی تموم شد با لرزشی که تو صدات بود گفتی تموم شد دیگه. دکتر گفت با این شیرین زبونی که این خانمی میکنه نشون میده از من و شما بهتره ببرید خونه خوب بخوابه حالش خوب میشه. بعد بازم تو به دکتر گفتی : خانم دکتر فقط قرص بده . آمپول ندی ها!!!!!!!!!!!!!!! دکتره دیگه نتونست جلو خندش رو بگیره کلی از دستت خندید. چند تا شربت نوشت و گفت اگه  و اگه حالش بد شد بدید.

برگشتیم خونه ساعت 2 شده بود. خوابیدیم تا 7 صبح. حقیقتش انقدر خسته شده بودیم که صدای زنگ رو نشنیدیم و حسابی خوابیدیم. ساعت 7:30 راه افتادیم سمت مشهد. تو مسیر خداروشکر اذیت نکردی. شعر میخوندی و هرازگاهی هم میخوابیدی البته اکثرا خواب بودی. تا سبزوار همه چی خوب بود. بعد سبزوار تقریبا 20 کیلومتری نیشابور تو برف و بوران گیر کردیم. چه شب وحشتناکی شده بود. کلی دعا و ذکر گفتم تا سالم برسیم مشهد. اگه نرمال میرفیتم 6 تا 7 مشهد می بودیم ولی بخاطر برف و لغزنده بودن جاده و احتیاط کامل برای جلوگیری از تصادف خیلی آروم میرفتیم که ساعت 1 نیمه شب رسیدیم مشهد.

اونجام که حسابی بهمون خوش گذشت. سرزمین عجایب رفتیم آیسا رو با مامان و باباش دیدیم. خلاصه مشهد امسالم گذشت با خاطرهای خوب. اونجا م کلی خاطرخواه پیدا کردی. همه دوست داشتن. حتی ازت میخواستن شعر بخونی تا فیلمت رو بگیرن و داشته باشن. با مهدی یه لحظه بازی میکردی یه ثانیه بعد دعوا و کشمکش. ولی خوب خودت از پس همه بر میاومدی. 14 روز مشهد بودیم ولی انگار 14 دقیقه گذشت. خیلی زود گذشت. انشاله بتونیم هرچه زودتر بریم دوباره دیدنشون .اخه اونام دلتنگ میشن و دوست دارن زود به زود ببیننت.

راستی مامان بابایی رو تو مامان شیکر شیکر صدا میکنی. اخه مامانی هروقت زنگ میزد از پشت گوشی به تو میگفت شیکر شیکر من. و این تو ذهنت موند اونجام هر چی میگفتم بگو مامانی تو قبول نمیکردی و چون مامانی هم دوست داشت این طرز صدا کردن رو گفت بذار همینطور صدام کنه.

هنوز وقت نکردم عکس بیارم. در اولین فرصت یه سری از عکسای مشهد رو میارم و برات میذارم.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط مامان مریم| |

چقدر دلم میخواست بیام و برات بنویسم ولی واقعا وقت نداشتم. اینجا انقدر سرم شلوغه که خدا میدونه. از صبح که می شینم پای سیستم تا بعدازظهر یه لحظه ام وقت نمیکنم. تنها وقتی که سرم خلوتر بشه میرم تو سایت تا با مامانای آذری یه ذره حرف بزنم. آخه تنها دل خوشیم تو اینجا همون سایته که دورهم حرف بزنیمو بگیم و بخندیم. دوستای خیلییییییییییییی خوبی هستن.

خوب سال 90 هم دیگه داره تموم میشه. امسال تو خیلی خانمتر و عاقلتر شدی. از اول سال تا اخرش می تونم بگم زمین تا آسمون فرق کردی. الان دقیقا مثل آدم بزرگا شدی. اگه به قول خودت سوتی بدی چه خودت چه ماها سریع سوتی رو میگیری و هی میخندی. مثلا دایی علی به من میگه آبخی. یبار که داشت صدام میکرد که آبجی چای بده تو میخواستی تاکید کنی صدام کردی آبجی به دایی..... یهو شروع کردی به خندیدن که منم گفتم آبجی بعد سریع گفتی مامان مریم..... خلاصه کلی واسه خودت فیلم شدی. چند شب پیش که داشتیم میرفتیم خونه خاله فاطمه(خاله خودم) تو هی تو ماشین غر میزدی. آخه من جلو نشسته بودم و توهم میخواستی بیای جلو بشینی. من هم توضیح دادم که بیای جلو پلیسه جریمه میکنه و از این حرفا که دیگه بابایی اعصبانی شد ورو به من گفت واسه چی آوردیمش بیرون همش داره غر میزنه تو مگه این رو نمیشناسی؟؟؟؟ بعد سکوت و بعدش شما برگشتی با همون حالت بغض گفتی من ساغر نخعی سیستانی هستم!!!!!!!!!!!!!! بمب خنده تو ماشین ترکید دیگه جذبه و ژست عصبانیت همه بهم ریخت و کلی خندیدم. واسه خودت یه جکی شدی که خدا میدونه . دیروز رفته بودیم بیرون با زندایی معصومه. تو یه پسربچه رو دیدی و دویدی بغلش کنی . زندایی به شوخی گفت پسر مردم و ول کن بذار بره. توهم همون لحظه ولش کردی با حالت اخم به پسره گفتی برو برو اونور . کارات واقعا خنده دار. حرف زدنت. تنها و تنها کلمه ای که موقع گفتن قاطی میکنی پماده که میگی کمد!!!. برا خودتم خیلییییییییییی جالبه که میدونی چی میشه ولی نمیتونی خوب تلفظش کنی. یبار اومدی گفتی مامان کمد رو بگو. منم با حالت دهنم بهت نشون دادم که کلمه با پ شروع میشه و بعد تو دقیقا دهنت رو مثل من کردی و گفت پپپپپپپپپپپپپپپپپپپ کمد!!!!!!!!!!!! دقیقا به همین حالت که پ رو کشیدیییی و بلافاصله بعدش خود کلمه کمد رو گفتی . من و بابایی انقدر خندیم که نگو. دیشبم گفتی مامان من چرا کمد رو نمیتونم بگم!!!!!! نمیدونم هنوز مخرج صدای این کلمه رو نتونستی خوب یاد بگیره.

در مورد پوشک گرفتنم که دیگه کلی گرفتم ولی شبا وقتی میخوابی نمیگی. همچنان مستاصل موندم که چکنم. شیشه هم تموم شد و تو لیوان شیر میخوری .خداروشکر قصه های بابایی که پندهای آموزنده توش گنجیده بوده موثر واقع شده و تونستیم کارایی که دلمون میخواست انجام بدی رو بهت آموزش بدیم. خداروهزار مرتبه شکر که فرشته ای به نازی و خوشگلی تو رو بهمون داد. همیشه شکرش رو بجا میاریم. و همیشه و همیشه واسه خاله هایی که هنوز به مراد دلشون نرسدین دعا میکنیم که هرچه زودتر به فرشته کوچولوشون برسن.

امروزم انشاله آخرین روز کاری منه. امشب خریدا رو کامل میکنیم و انشاله صبح زود قبل یا بعد نماز صبح راه میافتیم سمت مشهد خونه بابایی. اونا که دلشون برات یه ذره شده. منتظر دیدنت هستن. همه چی رو آماده کردیم و راهی هستیم.

اولین

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط مامان مریم| |

 

خیلی وقته که نتونستم برات چیزی بنویسم. انقدر این روزها سرم شلوغه که خدا میدونه. خیلی دوست دارم حرفهایی که میزنی رو برات بنویسم تا بینی با این نیم وجب قدت چه حرفها میزنی. تمام سریالها رو از حفظی و دنبال میکنی مخصوصا شهید بابایی رو. چند روزی هست که مریضی اونم بد مریضی. به بابا روح اله انتقال دادی بیچاره بابایی گرفت اونم تو 2 مرحله و اونم خیلی شدید. بعدشم مامانی و بعد هم من. فعلا همه سرماخورده ایم.

کلاس باله نوشتمت با تارا و مانلی و مریم ناز میرید. تو و مریم ناز رو من و خاله حکیمه میبریم. کلی اونجا بهت خوش میگذره . ساناز جون هرکاری میگه رو خداروشکر خوب انجام میدی. بدن نرمی داری و انجام حرکات برات سخت نیست. خیلی فهمیده تر و عاقلتر شدی. دیگه پوشک نمیشی ولی خوب تو خواب هنوز کنترل نداری اما تو طول روز پوشکت نمیکنم حتی بیرون رفتن. سوالایی که میپرسی خیلی خاصه حتی بعضی وقتا میمونم که چی باید جواب بدم. ولی خداروشکر تو اونقدر سطح درکت بالاست که وقتی بابایی بهت توضیح میده قشنگ متوجه میشی و وقتی میگیم ساغر متوجه شدی میگی ببببببببببببللللللللللللللههههههه!!! به همین اندازه کشش

بچه کوچولو ها وقتی میخوان حرف بزنن کلمات رو خوب ادا نمیکنن. مثل یکی از بچه ها به دمپایی میگه پاپا البته میدونی که این کلمات هم مامان بچه فقط متوجه میشه وگرنه اونم ما نمی فهمیم. رفته بودیم جایی ودوستت نمیونست حرف بزنه کلی تو هی حرف زدی هی گفتی ولی اون همینطوری نگات میکرد. تو رفتی دمپایش رو برداشتی و پوشیدی اونم برگشت طرف مامانش و گفت : مامان پاپا!!!!!! تو هم یهو برگشتی با یه خنده خاص گفتی : هههه پاپا!!!1 پاپا!!!! بعد هی گفتی مامان پاپا یعنی چی؟ فکر کرده بودی کلمه خاصی من بهت توضیح دادم که دوستت نمی تونه هنوز حرف بزنه و کلمات رو متوجه میشه ولی نمیتونه خوب ادا کنه. گفتم وقتی بزرگ شد و اندازه تو شد اونوقت میگه . عاشق رقصی. میایم خونه میگی مامان تو کامپیوتر آهنگ بذار برقصیم. موقع رقصم باید دست حرکت داشته باشه اگه بخوام بشکن بزنم هی تذکر میدی مامان برقص دیگه!!!! یبار باهم نشسته بودیم پای مسابقه رقص تی وی پرشیا یه دختر بچه شرکت کرده بود که خیلی ناز میرقصید . وقتی تو دیدی ما خیلی داریم به اون توجه مکنیم یهو برگشتی گفتی مامان ببین اون مثل من میرقصه!!!!! بمب خنده تو خونمون ترکید کلییییییییی همه خندیدیم و بعد من گفتم بله که دخترم قشنگ میرقصه و تو ذوق زده تر شروع کردی به رقص. دیروز میگفتی مامان من میخوام دکتر بشم بعد آمپول بزنم(بچه ام این چند وقت انقدر مریض بود که تنها درمانش آمپول بود ولی از ترسش نمی اومد دکتر که آمپول بده.وقتی میخواستیم ببریمش دکتر شرط گذاشته بود که میام ولی فقط قرص بده ها!!!!! بمیرم).

خدا رو هزار مرتبه شکر خیلی اجتماعی هستی و عاشق بچه ها . کلاس رقص که میریم میدویی بچه ها رو بغل میکنیو بوسشون میکنی. دستشون رو میگیری و بوس میکنی. قبلشم هی به من میگی مامان دست تارا رو ببوسم. مانلی رو ببوسم ناراحت نمیشه؟؟؟

مامان نوشت: همیشه حس میکنم که ساغر به اندازه سنش نیست. خدایا شکرت که یه دختر باهوش بهم دادی خدایا همیشه شکر گذار تو هستم که بهترین نعمت رو بهم عطا کردی. وقتی حرف میزنه  وقتی شعر میخونه وقتی داستان تعریف میکنه به ذوق میام. وقتی برای آتلیه رفته بودیم خانمی که ازش عکس مینداخت هر ژستی رو که میخواست خودش یا من انجام میدادیم و ساغر می اومد و دقیقا همون کار رو با همون عشوه  انجام میداد و ما 2 تا کلی میخندیدم و هی بوسش میکدریم. زمان تحویل عکس وارد عکاسی شدم خانمایی که اونجا بودن گفتن ساغر رو نیاوردی گفتم خواب بود گفتن میری و با خودش میای. کلی برنامه داشتیم واسه دیدن دوبارش. ممنونتم خدااااااااااااااا که گل قشنگی بهم دادی خدایا خودت حافظش باش! خدایا کمکمون کن بتونیم به بهترین وجه ممکن امکاناتش رو تهیه کنیم تا استعدادهای نهفته اش شکوفا بشه. خدایا شکرت هزار هزار بار شکرت

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط مامان مریم| |


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط مامان مریم| |

هنوز وقت نکردم که عکس قرار با بچه های آذری رو بذارم.

هفته پیش با مامانها و بچه های متولد آذر رفتیم سرزمین عجایب خیلی نبودیم کلا 5 تا مامان و 5 تا فرشته کوچولو که همشون ناز و خوشگل بودن. مانلی که یه عروسک به تمام معنا بود. تارای نازم که خانمی بود که نگو آروم و باشخصیت یه عروسک هم دستش بود که مامانش میگفت اسمش آرشه . کیاراد من که از دیدنش همیشه لذت میبرم از بس که این بچه پر انرژی و شاده. همش میدوید اینور و اونور و ساغرم همش دنبالش بود و هرکار اون میکرد میخواست انجام بده. بردیا که خیلی مظلوم و آروم بود همش تو بغل مامانش بود. آخه خوابش می اومد. مامانش میگفت تا رفتن بچه تو بغلش خوابید.

ما مامانها هم که کلی باهم خوش گذروندیم من که خیلی خوشحال بودم که دوستان مجازیم رو ملاقات میکردم. آخه ما همش تو نت باهم حرف میزدیم. انشاله باز بشه باهم قرار میذاریم . اومدیم یه عکس دسته جمعی از بچه ها بگیریم که مکه وایسادن یجا. مانلی می اومد ساغر میرفت، کیاراد رو نگه میداشتیم بردیا واینمیستاد. کلی برنامه داشتیم با این فسقلی ها در آخر هم تصمیم بر این شد که خودمون وایسیم این فرشته کوچولو ها رو بغل کنیم. ولی باز بردیا ناآروم بود آخه خوابش می آومد . ولی ما یه عکس گرفتیم که الان میذارمش اینجا:

 

پ.ن: واسه تست هوش وقت گرفتم منتظر تماس هستم که ساغر خانمی رو ببرم. عکس و مشخصاتش هم برای آگهی تبلیغاتی فرستادم اونجا هم گفتن وقت تست تماس میگیرن. نمیدونم واقعا کار درستی کردم یا نه. آخه ساغر این تبلیغات که شروع میشه میشینه و با ذوق همشون رو میگه و عیناْ تکرار میکنه. بهش گفتم دوست داری بری اونجا از این شعرها بخونی گفت اره دوست دارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط مامان مریم| |

خوب بعد مدتها تونستم یه وقت آزاد پیدا کنم که واسه دختر نازم بنویسم. تقریبا 2 هفته پیش بودکه واسه نابغه کوچولو رفتم و 2 ساعتی جلسه طول کشید و کلی مطالب جالب بیان شد و همونجا یه سری فلش کارت برای ریاضی تهیه کردم که روش آموزش رو تو یه جزوه ای بهمون دادند که تا امروز طبق اون پیش رفتم و بازدهیش این بود که ساغر شمارش اعداد رو کم و بیش یاد گرفته . این فلش کارتها روزانه تعداد 10 عدد نمایش داده میشه که روز بعد 5 تای اون تکرار روز قبل میشه . تو این تکرارها ساغر شمارش رو تقریبا یاد گرفته مثل دفعات قبل که میشمردیم باهم 21 ، 22،23 و .... دیشب که داشتم 41 رو میگفتم بعدش گفت 42 که فهمیدم اینطور یادگرفته که چطور بشماره البته نه کامل و ولی ریسپانسش خوب بوده. حقیقتش بقیه جلسات رو نرفتم گفتم اول ببینم چقدر این موثره اگه جواب خوب داد بقیه اش رو میرم. تصمیم گرفتم واسه کارگاه مادر و کودک ثبت نام کنم.اونجا آموزشهای بیشتری داده میشه و خود بچه هام حضور دارن . فعلا که بخاطر زمان کاری نتونستم ثبت نام کنم گفتم فقط 5شنبه ها میتونم بیام که اونم فعلا تشکیل نمیشه. با مامانای نی نی سایت (فرشته های آذر 88 ) قرار گذاشتیم بچه ها رو ببریم کلاس رقص باله. هم ورزش هم تخلیه انرژی. ساغر که عاشقشه هروز که میرم خونه میگه مامان کی میریم. همش میرقصه و میگه میخوام برم برقصم اینطوری. فردا پنج شنبه هم قرار گذاشتیم با مامانای آذری که بچه ها رو ببریم سرزمین عجایب. میدونم خیلی خوش میگذره هم به من که با دوستان مجازیم آشنا میشم و از نزدیک میبینمشون و هم ساغر که دوستای جدید پیدا میکنه. بعدشم شب انشاله میریم کرج خونه دایی علی و ساغر با داداشی کلی بازی کنه. این هفته هفته خوبی بود به جز چند شب پیش که کلی ترسیدم ولی خوب خدا بخیر گذروند. نمی نویسم که هیچ وقت خاطرات بد تو ذهنمون نمونه.

یه ذره ساغر خانم تپلی شده . چند وقتی هست که شیرینی و شکلات قدغن شده ولی نمیدونم چرا وزنش میره بالا . التبه دیروز یکی از اقوام دیدتش گفت لاغرش کردی چرا؟؟؟؟؟ گفتم خدا از دهنت بشنوه چاق بشه چیکار. میگفت بچه رو از قیافه درنیار بزرگ بشه لاغر میشه . ولی من اعتقاد ندارم میگم اگه از الان چاق بشه روش میمونه. پس بهترین زمان واسه کنترل وزنشه. الان وزنش نکردم ولی فردا میبرمش هم وزن و هم قد ببینم چطور شده. یک هفته ای هست که شربت زینک و کلسیم میدم. جالبه بدونید که ساغر بشدت علاقه به شیر و ماست داره یعنی از صبح تا شب بذاریش جای آب هم شیر میخوره( اینجاش رو به خودم کشیده . آخه منم دوران مجردی و قبل بارداری خیلی شیر میخوردم) ماست رو همیطور خالی میخوره ولی ناخنهای پاش یه فرمی شده بود بردمش دکتر گفتش که کلسیم باید بخوره. من موندم گفتم دکتر اینطوری شیر میخوره گفت خوب بدنش میطلبه دیگه شربت بده درست میشه.نمیدونم والا آخر شب با ساغر فیلم داریم . من بدو ساغر بدو مگه این شربت رو میخوره باید بهش توضیح بدم نخوری ناخت اینطوری میشه بعد با هزار ناز خریدن و اینا بخوره ولی اون شربت رو خودش میگه مامان شربتم رو بهم بده.

 

پ.ن: راستی عکسهای قرار فردا رو هم میام میذارم انشاله. البته اگه وقت کنم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط مامان مریم| |

تقریبا یک هفته ای هست که محل کارم رو تغییر دادم و به یه شرکت جدید اومدم. انقدر سرم شلوغ اینجا که خدا میدونه. اصلا وقت نمیکنم دو خط واسه ساغر بنویسم. از صبح پای سیستم تا وقتی که بخوام راه بیافتم برم خونه. خوبی اینجا اینه که فقط به خونه نزدیکترم. یعنی نیم ساعته خونه ام. ولی کارش خیلی زیاده . البته تو این مدت هم به تجربیات کاریم اضافه شد هم نرم افزارهای جدیدتر و تخصصی تری رو یاد گرفتم. فعلا راضیم نه خیلی ولی خوب میشه همه چی رو سپرد دست خدا و پیش رفت.

 

از ساغر خانم بگم که کلیییییییییییییییییییییی تغییر کرده انگار یهو یکسال بزرگتر شده . رفتاراش عاقلانه تر شده محبتش فوق العاده چشمگیر شده. اصلا خجالتی نیست(خدارو هزار مرتبه شکر) . لحاظ برقراری ارتباط به بچه ها مشکلی نداره. کافیه تو مغازه یا مجلسی جایی بچه ای ببینه همسن و سالش یا بزرگتر یا کوچیکتر میره دستش رو میگیره و باهاش حرف میزنه بچه ام مات و مبهوت همینطور نگاش میکنه. چند شب پیش رفته بودیم خونه دوستم شب نشینی و همینطور دیدنی پسرش که تازه بدنیا اومده. این دوست بنده یه دختر هم داره که از ساغر 5 ماهی کوچیکتره. بنده خدا ناخواسته باردار شد ولی لطف خدا شامل حالش شده و دخترش خیلی آروم و خوبه و اصلا از لحاظ بچه مشکلی نداره. خلاصه ساغر تا وارد خونه شد دوید رفت تو اتاق دختره و شروع کرد به بازی البته قبلش کلی دور و بر پسر گشت و نگاش کرد و به هیچ کس هم اجاز نمیداد بره طرف بچه . بعد اومدن بیرون باهم بازی میکردن .ساغر همینطور هرچی رو به دختره توضیح میداد و حرف میزد. یهو سکوتی تو خونه برقرار شد و همون لحظه ساغر برگشت به دختربچه گفت: مریم ناز بگو ساغر من صدات رو بشنوم!!!!!! ما که هم تعجب کردیم هم کلی خندیدم . بعد برگشته به من میگه: مامانی مریم ناز چرا حرف نمیزنه. گفتم مامان کوچولو زوده هنوز به وقتش حرف میزنه. بعد همینطور ذل زده بود به بچه و نگاش میکرد. بعد وقتی میوه آوردن ساغر اومد میوه برداشت و داد به من که براش پوست بکنم. مریم ناز هم اومد هی به ظرف میوه اشاره کرد و چیزی نمی گفت. مامانش گفت هرچی میخوای بردار بیار. ساغر همینطور داشت نگاه میکرد رفت جلو کنارش وایساد و گفت مریم ناز چی میخوای بگو من بردارم. در برابر مریم ناز حس بزرگی میکرد. خلاصه کلی اون شب ما رو خندوند. تو ایام عزاداری هم که هر شب هیئت دایی محسنش بود و هر شب پیغام میدادن که لباس بپوشونش بیایم ببریم. وقتی هم که می اومد یه مداحی جدید یاد گرفته بود و هی راه میرفت و میخوند. دیگه همه تحت فشار قراردادنم که باید ببرمش موسسه واسه درس و آموزش و اینجور چیزا. خدا کنه بتونم ببرمش. اینبار اگه مشکلی پیش نیاد وقت گرفتم که ببرمش.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط مامان مریم| |

امروز روز تولدته. 2سال پیش همچین روزی بدنیا اومدی. خاطرات این روز رو برات نوشتم تو پستهای اول این وبلاگ. دیشب باز با بابایی همه رو مرور کردیم. دوباره همون حس و حال رو تو وجودم حس کردم. دوباره تو رو تو وجودم حس کردم. حرکاتت،  تکون خوردنات واااااااااااااایییییییییییی چقدر لذت بخش بود. خدایا شکرت که این نعمت بزرگ رو بهم دادی ! خدایا شکرت که لیاقت مادر شدن رو داشتم. خدایا از همینجا دعا میکنم برای دوستانم اونایی که در انتظار این نعمت بزرگ هستند که هرچه زودتر فرشته کوچولوشون رو تو بغل بگیرن. خدایا به حق دل پاک این بچه های ناز این فرشته های کوچولو بیشتر از این در انتظار نذارشون.الهییییییی آمیننننننننننننن!!!!!!!

از شیرین کاریات هرقدر بگم کم گفتم . انقدر شیرین شدی انقدر بامزه شدی که خدا میدونه. بزرگ شدنت رو لحظه به لحظه احساس میکنم. حرفهای جدیدی که به میگی بهم انرژی میده. مثلا چند وقت پیش به من گفتی مامانی من اذیتت میکنم؟ گفتم نه عزیز دلم. اومدی دستت رو انداختی دور گردنم و گفتی مامانی قربونت بشم! اون لحظه اول تو شوک بودم که چطور یاد گرفتی اینطور احساست رو نشون بدی و بعد انگار خدا بهم دنیا رو داده باشه آنچنان ذوق مرگ شدم! خدایا شکرت بابت وجود ساغر، بابت این فرشته ناز مهربون و باهوش!

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط مامان مریم| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت